آن دخترکی که
با اصطکاک سلول های حس لامسه رو پوست دستانش با دستانم
آرامش را بر من تزریق میکرد
آن دخترکی که
شهر را بهشت میساخت
با لبخند میخ شده بر لب های زیبایش
آن دخترکی که
دلی کوچک داشت
آن دخترکی که
برق موهای موج دار مشکی رویش
دلم را گرم زندگی سخت نکبت بار این دنیای فانی میکرد
من آن دخترکی را میخواهم
که ارزش م مالکیت
آخر اسمم هنگام صدا کردنم
برابر با صد ها بهشت جاودان خدایی بود ...
من آن دخترک را میخواهم
دلم میخواهد
دستم را بر موهای نرم و لطیف و زیبایش فرو کنم
لبانم را بر لبانش بدوزم
و باری دیگر
روحمان را درگیر عواطف و احساسات دو جسم سرد انسان بی منطق به آینده بدون داشتن هم دیگر کنم
دلم آن دخترک را میخواهد
که کشتی چشمانش
در لحظه ای نبودنم
لنگر اشک بر گونه اش میکوباند
ببین چه زیبا وصفش میکنم ...!
صد ها هزار بار زیبا تر از چیزی بود برایم
که برایت میگویم ...
.
.
bq ft sullivan
شعر_کوتاه...ما را در سایت شعر_کوتاه دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 115